محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

37

اكسير اعظم ( فارسى )

مىنمايد . و اگر كوتاه باريك باشد ذلالت اين به ضد آن است . و اگر مهيا از براى قبول خنازير و اورام باشد سبب آن در اغلب احوال ضعف اندران نيست بلكه اين از دفع فضول دماغى به سوى گردن مىباشد و گاه از دفع عضو ديگر غير دماغ ماده را به سوى آن مىباشد و گاهى به سبب فساد غذاى و اصل به سوى گردن مىباشد و در اين هنگام به سبب ضعف آن در ردائت آن است . و اگر از اورام مذكوره خالى باشد سبب در آن قوت آن نيست بلكه سبب ظهور اورام در گردن نزد شيخ الرئيس ضعف قوت‌ها ضمه دماغيه است به چيزى از انواع سوء مزاج و قوت از قوت دافعه آن بهر آنكه نواحى گردن قابل است براى چيزى كه دماغ آن را دفع كند به سبب لحم رخو غددى كه اندر آن است و همچنين است حال دلائل ماخوذه از احوال لهات و لوزتين و دندان نيز يعنى قبول كردن اين اعضا مر اورام را دلالت نميكند بر فساد حال اندر انها و بر ضعف بلكه بر ضعف هاضمه دماغ و قوت دافعه آن چنانچه در حال رقبه مذكور شد . و اما دلائل مأخوذ از حال اعضاى عصبانى باطنى پس آن از طريق احكام مشاركت‌اند زيرا كه واجب است آنكه آنها مشارك دماغ و نخاع باشند چنانچه اگر هميشه آفات بر آنها عارض گردد حادث ميگردد دماغ را نيز نوعى از مرضى كه به آنها است و يا گاهى اين حادث گردد به آنها از دماغ و چون اعصاب قوى و غليظ باشند و مسالك آنها در اصل خلقت قوى بوند دلالت بر قوت دماغ مىنمايند و ضد آن دلالت بر ضعف دماغ ميكنند . استدلال از مشاركت اعضا كه آن مشارك‌اند دماغ را و قريب‌اند از جهت مشاركت . بدان كه هرگاه اعضاى مشارك دماغ قوى باشند دماغ نيز قوى مىباشد . و اگر كثير الآفات باشند بسببى از اسباب ظاهر كه برسد به سوى آنها دماغ نيز ضعيف يا موف مىباشد و گاه اين آفات در اعضاى ديگر به مشاركت قواى دماغ مىباشد مانند آنكه اتفاق افتد اينكه مريض نتواند كه برخيزد از براى بول بر از محتاج اليه به جهت عدم حس چنانچه در ليثرغس و در سبات سهرى و مانند آن اتفاق مىافتد و يا به جهت ثقيل بودن حركت بر آن چنانچه در امراض مذكوره و يا در قرانيطس و مانند عاجز بودن از فرو بردن غذا و آب و برگشتن آب از دهان در اين امراض و مانند دلائل نفس كه گاه نفس منقطع و باطل گردد به سبب حدوث آفت در دماغ متعدى به سوى حجاب و اعضاى تنفس و چنانچه كبر نفس و عظم آن دال تر بر صبارا و ضيق و صغر آن بر سبات سهرى و ليثرغس و گاه استدلال كرده مىشود از طريق مشاركات در اوجاع نيز بر احوال دماغ و بر طريق مذكور يعنى بعد از آنكه معلوم كند كه وجع حادث در عضو مشارك نيست بسببى در نفس آن عضو و نه در عضو ديگر كه به سوى آن مؤدى گشته بدانند كه دماغ مؤف است و گاه استدلال كرده مىشود از كيفيت مشاركت مانند آنكه اگر برسد وجع در صداع تا اصول عينين دلالت مىنمايد بر آنكه آفت در حجب داخله دماغ است . و اگر نرسد به آن حد دلالت مىكند بر آنكه سبب در خارج قحف است و گاه استدلال كرده مىشود از امتلاى عروق و خلاى آنها و از رنگ جلد و غير اينها از آنچه بعض آن در ذيل بابواب ديگر گذشت . استدلال از عضوى كه متألم مىگردد دماغ به مشاركت آن بايد دانست كه اعظم اعضا از روى ايذا مر دماغ را به مشاركت آن معده است پس واجب است كه استدلال نمايند بر آن از حال اشتها و هضم و حال آروغ و غراغر و حال فواق و غثيان و حال خفقان معدى و نظر كنند در كيفيت استدلال از اين امور بر احوال معده كه در بحث معده گفته آيد و نيز استدلال كرده مىشود از حال خلاى معده و امتلاى آن به جهت آنكه مشاركات دماغ معده را در حالى كه آن ممتلى باشد يا ذى نفخه بود ظاهر مىشود يعنى زياده ميگردد در حالت امتلاى معده از غذا . و اما مشاركت آن به سبب حرارت دمره صفرا و اوجاع معده به سبب آن و از جهت شدت حس معده ظاهر ميگردد در حال خلا و جوع و بسا است كه مىباشد امتلا سبب براى تعديل مزاج و سادميان بخار حار و ميان دماغ پس اذيت حاصل در دماغ كم ميگردد و اخص چيزى كه به آن استدلال كرده مىشود وضع وجع رأس است در ابتدا و هنگام استقرار آن به جهت آنكه امراض دماغ كه به مشاركت معده مىباشد گاه دلالت مىكند بر آن وجع كه ابتدا مىنمايد از 000 پس منصب ميگردد به سوى ما بين كتفين و نزد هضم اشتداد مىيابد و گاه مريض ميگردد سر به مشاركت جگر پس ميل اوجاع بجانب يمين مىباشد چنانچه هرگاه به مشاركت طحال بود ميل وجع به سوى يسار مىباشد و بسا است كه مشاركت دماغ بمراق و اطراف شراسيف مىباشد و در اين درد مائل بسيار به سوى 000 مىباشد و گاه مشارك رحم مىباشد و بامراض رحم و دلائل مذكوره در باب آن و وجع در حاق يافوخ متوقف مىباشد و اكثر مشاركات دماغ مر اعضا را به سبب صعود ابخره به سوى دماغ از آنها واقع مىشود و طريق صعود ابخره يا از نزديك قدام شراسيف است و اين عام بود پوست شكم و معده و طحال و كبد و غير آن را و در اين اولًا تمدد